تبلیغات
پندواندرزهای دوستانه - روزگار عشقم را از من دزدید

پندواندرزهای دوستانه

اگر کسی را دوستش داری ازادش بگذار......

عاشقانه

دنیا دزد است به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند ، من با مجید از سال اول دانشگاه اشنا شدم ، ما هر دو در رشته پزشکی در دانشگاه بو علی همدان تحصیل می کردیم ، از همان سال اول در دانشگاه با هم اشنا شدیم و همدیگر را دوست داشتیم به طوری که همه دوستانمان  از عشق ما خبر داشتند .

دو سال از اشنایی ما می گذشت قرار ما بر این بود که تا تمام شدن درسمان صبر کنیم وبعد از ان با هم ازدواج کنیم ، درست در سال سوم دانشگاه بودیم که مجید دچار سر دردهای شدیدی می شد بطوری که کلاس را ترک می کرد ، یک ترم مرخصی گرفت تا خود را درمان کند ، همه همکلاسیها نگران او بودند ، چون او یکی از بهترین دانشجویان دانشگاه بو علی بود که در حد یک استاد او را قبول داشتند .

همه منتظر بودیم تا زودتر بر گردد اما با خبر غیر منتظره ای روبرو شدیم مخصوصا ما که عاشق هم بودیم و هرگز فکر جدایی را نمی کردیم ، او همیشه به من می گفت که دوست دارد متخصص مغز و اعصاب شود چون دختر خاله ی خود را به خاطر بیماری سرطان از دست داده بود و می خواست تمام بیمارهای سرطانی را درمان کند ولی خود نمی دانست که در چنگال این بیماری اسیر می شود .

 عشق من مجید درست به همان بیماری لاعلاج دچار شده بود طومار مغزی که درمانی نداشت ودردناک تر این بود که او از بیماری خود خبر داشت ،چون در این رشته تحصیل می کرد و لحظه به لحظه ی ان را تشریح می کرد و چنان پیشرفته بود که چهل روز بیشتر دوام نیاورد و من سخت ترین لحظه های زندگی ام را می گذراندم و روزگار عشقم را از من دزدید و مرا در این دنیا تنها گذاشت .

اکنون شش سال از ان دوره می گذرد و من با خاطرات شیرینی که با هم داشتیم ، عکس ها و نامه های او زندگی می کنم و هنوز کسی جای  خالی او را در قلبم باز نکرده ، تنها کاری که توانستم به جای او انجام دهم توانستم در رشته مغز و اعصاب ادامه تحصیل بدهم و ان را به پایان برسانم شاید بتوانم با این بیماری بی رحم مبارزه کنم و انتقام عشقم را از ان بگیرم .


نوشته شده در سه شنبه 21 تیر 1390 ساعت 08:30 ب.ظ توسط افسانه صادقی |نظرات |

فال امروز


کد آهنگ