تبلیغات
پندواندرزهای دوستانه - اسیر عشقی بی سر انجام

پندواندرزهای دوستانه

اگر کسی را دوستش داری ازادش بگذار......


 این یک داستان نیست بر اساس واقعیت یک زندگی :

لیلی دختری 15 ساله با پسری 22 ساله ، به واسطه اشنایی خانواده گی که داشتند ازدواج کردند او درزندگی خود با همسرش که مهندس ساختمان بود بسیار خوشبخت و صاحب یک فرزند دختر شد، و از نظر مالی و عشقی که همسرش به او دا شت هیچ کمبودی نداشت، حدود پنج سال که از زندگی مشترک انها گذشت ، لیلی سر نا ساز گاری را با همسرش گذاشت و به بهانه های مختلف ، که من کم سن بودم با تو ازدواج کردم و زندگی ما با عشق شروع نشده همدیگر را درک نمی کنیم من می خوام با عشق زندگی کنم من مرد مورد علاقه ام را که عاشق هم هستیم را پیدا کرده ام و قرار ازدواج گذاشته ایم ، مرا طلاق بده ، همسرش که واقعا" عاشقانه او را دوست داشت سعی می کرد رضایت او را جلب کند و هر روز بهترین امکانات را برای او فراهم می کرد و از اختلاف خود و همسرش به کسی چیزی نمی گفت ، لیلی وقتی دید همسرش حرفهای او را جدی نمی گیرد خودش اقدام کرد و به خانواده خود و همسرش گفت که قصد جدایی دارد ، دلیلش را پرسیدند ؟ همسرش گفت : چهار سال است که او از من تقاضای طلاق کرده ، به خاطر عشقی که به او وزندگی ام دارم جیزی نگفتم ، لیلی طلاق گرفت و با مرد رویاهایش که عاشق هم بودند ازدواج کرد هنوز چند ماهی از زندگی مشترکش نگذشته بود که نامه ای برای همسر اولش فرستاد ، عزیزم مرا ببخش من در کنار تو همه چیز داشتم ، لیاقت عشق تو را نداشتم ، اکنون برای خود زندانی ساخته ام به نام عشق ،  عشقی بی سر انجام که من زندانی  این زندانم ، ازادیم را از دست دادام او هیچ اعتمادی به من ندارد و زندگی برای من جهنمی بیش نیست ، الان می فهمم که اعتماد ،ازادی و عشق در کنار هم معنی پیدا می کند ، هر کدام به تنهایی معنی ندارد اگر می شد عقربه زمان را به عقب بر گردانم هیچ وقت اسیر چنین عشقی خیالی نمی شدم ....!!!!! 


نوشته شده در شنبه 4 تیر 1390 ساعت 08:30 ق.ظ توسط افسانه صادقی |نظرات |

فال امروز


کد آهنگ